بی عرضگی

یادمه اون سال که بم زلزله اومد ما خانوادگی رفتیم دیدنه یکی از آشنایان دور. همه مثل بدبختا تو چادر زندگی میکردن. بعدش ی دوری تو شهر زدیم با اون آشناهه. نکته ای که الان بعد از ۱۰ سال یادم اومد اینه که چرا اون موقع همه تو چادر بودن و کسی خونش رو تعمیر نمیکرد!!! یادم میاد که این اشنامون زیاد خونش اسبی نرسیده بود ولی او هم رفته بود تو چادر زندگی میکرد! حتا حیات خونشو جارو هم نکرده بود! ی جوری که انگار میخواست به دیگران نشون بده که چقدر بدبخته! الان بعد از ۱۰ سال میفهمم که آدم های اون شهر که کاری واسه شهرشون نمیکردن و فقط منتظر کمک دیگران بودن چقدر ابلهانه رفتار میکردن ..... بدبختی شون نه به خاطره زلزله بلکه در تنبلی و مفت خوری بود ..... 

   + علیرضا - ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱۸