تروریسم

کیف کوچیکشو میذاره جلوی پاش و خودشو تو صندلیش جابجا میکنه. پرواز از لس آنجلس به نیویورک. عباشو در میاره و تا میکنه و میذاره رو زانوش. بغل دستیش یک زوج سیاه پوست هستن. بهشون لبخند میزنه اما اونا مثل اینکه یکم اضطراب دارن. تلفنش زنگ میخوره. به عربی با تلفن شروع به حرف زدن میکنه. مکالمش زیاد طول نمی کشه. 

هواپیما دیگه کم کم وارد باند شده و آماده پریدنه. زوج سیاه پوست یکم عرق کردن و اضطرابشون دیگه کاملاً آشکاره. هواپیما میپره اما هنوز زوج ساهپوست اضطراب دارن. مرد با خشرویی ازشون میپرسه:

- ظاهراً اضطراب دارید. کمکی از من بر میاد؟

- آقا ما یک خانواده معمولی آمریکایی هستیم و این اولین باریه که با هواپیما مسافرت می کنیم. یه بچه کوچیک هم داریم. ترو خدا هواپیما رو منفجر نکنید! 

مرد با لبخند براشون توضیح میده که یه طلبه هست و مثل یک کشیش مسیحی میمونه. 

بالاخره پرواز میشینه و همه از هواپیما پیاده میشن. بعد از اینکه ساک ها رو تحویل گرفتن مرد سیاه پوست با عجله و خوشحالی میاد به سمتش و بغلش میکنه و از اینکه به حرفش گوش کرده و بخاطر بچه کوچیکشون هواپیما رو منفجر نکرده ازش کلی تشکر میکنه!!!

خاطره واقعی است! (نقل از شیخ قزوینی)

   + علیرضا - ٤:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۱٠