پدر بزرگ

چند وقتیه همش یاده پدربزرگم می افتم!‌

یادش به خیر تنها چیزی که براش مهم بود تموم کردن کتابی بود که داشت می خوند!‌

چجوری اصلاْ به غذا فکر نمی کرد!؟‌

همش دوست داشت این ور و اون ور بره!‌ به فامیلا سر بزنه. شهر های جدید بره!‌

شیرین کاری هایی که برای ما انجام می داد. حتی با معما هاش بزرگا رو هم سره کار می زاشت!‌

خداوند رحمتش کنه.

همه اینا رو گفتم تا بگم  من می خوام مثل اون بشم !‌!‌!

توی فیس بوک داشتم شهرهایی رو که رفتم علامت می زدم. به این نتیجه رسیدم که هنوز تقریباْ هیچ جای دنیا رو ندیدم!  هنوز به شکمم فکر می کنم!‌ هنوز خوندن حافظ رو بیشتر از رفتن به رستوران دوست ندارم!‌

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

دنباله چی می گردی؟ بابا غذام سوخت!‌

   + علیرضا - ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۱