کشتن و سر بریدن حیوانات

در این پست قصد دارم که به موضوع کشتن، قربانی کردن و آزار حیوانات در ایران و دلایل آن بپردازم. نوشته به این صورت است که ابتدا مسائل بصورت تجربیات شخصی گفته میشود و سپس در مورد چرایی انجام این آزار تحقیق و بحث میگردد.

١. نذر حیوانات: بیشتر مردم ایران به نذر کردن اعتقاد دارند. نذر میتواند هر چیزی حتی یک حیوان مثل مرغ یا گوسفند یا گاو باشد. یعنی شما نذر میکنی که اگر پسرتان در کنکور قبول شد یک گاو برای وی بکشی. در اینجا یک حیوان بخاطر تشکر از خداوند و برآورده شدن حاجت نذر کننده به صورت هدیه قربانی میشود. کشتن حیوانات برای خوشنودی خداوند به زمان ابراهیم که قوچ را بجای پسرش اسماعیل قربانی کرد بر نمیگردد، بلکه این آئین در زمان بت پرستی شکل گرفته و آئین های هندو با توجه به نگارهای درون معابد به این شکل از خدایانشان تشکر مینمودند. با توجه به مشابهات بسیار آئین ها در عربستان و بت های درون کعبه قبل از اسلام اینطور به نظر من میرسد که این عمل بت پرستان از هندوستان که سر چشمه دین های دنیاست به خاور میانه و اروپا آورده شده است. 
٢. پریدن از روی خون حیوانات: خیلی از مردم ایران به منظور خوشامد گویی به مهمان حیوانی را قربانی و میهمان از روی خون حیوان راه میرود. این عمل در عروسی هم مشاهده میشود که در جلوی پای عروس و داماد گوسفند را سر بریده و زوج از روی خون رد میشوند. در اینجا حیوان بخاطر یک یا چند انسان کشته شده و تصور میشود که با کشته شدن حیوان خطر کمتری میهمان یا عروس و داماد را تهدید میکند (چشم زخم). 
٣. زدن خون حیوان به خانه یا ماشین: برخی از مردم ایران بر این باورند که اگر حیوانی را قربانی کرده و خون آن را به ماشینشان بمالند ماشین آنها ازگزند چشم زخم و دیگر حوادث دور میماند. متاسفانه این گونه آزار حیونات از دو مورد بحث شده در بالا به مراتب وحشیانه تر است چون شما حیوان را فقط بخاطر یک ماشین قربانی میکنید. 
به نظر من در هر سه مورد بالا بجز آزار به حیوانات و کشتن بی دلیل آنها هیچ توجیه علمی و منطقی وجود ندارد و من امیدوارم که حاجیان مکه قبل از کشیدن چاقو به گلوی گوسفند بیگناه که چند ساعت بعد در زباله دانی می افتد و بی استفاده میماند چند لحظه فکر بکنند. یا عروس و داماد اجازه کشته شدن گوسفند در جلوی پایشان را ندهند و کسانی که ماشین نو خریدند بیخود به ماشینشان خون نمالند!
به امید اینکه ایرانی بدون خرافات داشته باشیم.

   + علیرضا - ۳:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٥

عقب ماندگی

در این پست سعی‌ خواهم کرد که به دلایل عقب ماندگی ایرانیان بپردازم: 

۱. خرافات: خرافه پرستی‌ و قبول کردن خرافات در ذهن و جان ایرانیان چنان رخنه کرده که اگه به یک ایرانی‌ بگی‌ که چیزی که الان گفتی‌ خرافه است باز هم پافشاری می‌کند. نمونهٔ بارز این خرافه گری باور داشتن به چشم زخم، تعبیر خواب، تاثیر ستاره‌ها بر زندگی‌ افراد. اکثر ایرانیان حتی تحصیل کرده به این خرافات اعتقاد دارند! 

۲. نپرسیدن سوال: سوال پرسیدن در جمع از مقام بالاتر در فرهنگ ایرانی‌ اسلامی زیاد مورد پسند نیست! مثلا شما در هیچ زمانی‌ ندیده اید که از یک آخوند در هنگام سخنرانی‌ سوال بشود. یا برای نمونه کوچکتر‌ها حق ندارند تا زمانی‌ که حرف بزرگتر تمام نشده از وی سوال بکنند!

۳. شاه دوستی‌: ایرانیان بسیار علاقه دارند که همیشه شخصی‌ را بپرستند. این شخص میتواند شاه یا آیت‌الله باشد! در هر صورت یافتن کسی‌ که بیش از حد طرفدار یک فرد باشد در ایران زیاد سخت نیست! 

جمع سه مورد بالا باعث میشود که شخص اول حکومت دائم بر مردم حکومت بکند. در کتابهای درسی‌ ما نوشته بودن که مثلا فتحعلی شاه شاهی‌ بی‌عرضه بود. اصلا هم اینطور نبوده! به نظر من کلّ مردم اون زمان بی‌عرضه بودن، اونم یکی‌ از مردم بوده! بگذارید با پرسیدن یک سوال مساله را واضح تر بکنم. آیا فتحعلی شاه در سال ۲۰۱۲ میتواند پادشاه سویس بشود؟ جواب خیر است زیرا مردم سویس به دلیل نداشتن خرافات و پرسیدن سوال زیاد و نداشتن غیرت بیخودی نسبت به فتحعلی شاه وی را از حکومت برکنار میکردن. اگر فتحعلی شاه در سال ۲۰۱۲ در ایران بیاید چه؟ جواب بله است. دوباره و به راحتی‌ میتواند در ایران حکومت بکند! زیرا ایرانیان هیچ تفاوت فرهنگی‌ و مذهبی‌ نسبت به آن سال از نظر من نداشته اند! 

   + علیرضا - ۳:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٧

بی عرضگی

یادمه اون سال که بم زلزله اومد ما خانوادگی رفتیم دیدنه یکی از آشنایان دور. همه مثل بدبختا تو چادر زندگی میکردن. بعدش ی دوری تو شهر زدیم با اون آشناهه. نکته ای که الان بعد از ۱۰ سال یادم اومد اینه که چرا اون موقع همه تو چادر بودن و کسی خونش رو تعمیر نمیکرد!!! یادم میاد که این اشنامون زیاد خونش اسبی نرسیده بود ولی او هم رفته بود تو چادر زندگی میکرد! حتا حیات خونشو جارو هم نکرده بود! ی جوری که انگار میخواست به دیگران نشون بده که چقدر بدبخته! الان بعد از ۱۰ سال میفهمم که آدم های اون شهر که کاری واسه شهرشون نمیکردن و فقط منتظر کمک دیگران بودن چقدر ابلهانه رفتار میکردن ..... بدبختی شون نه به خاطره زلزله بلکه در تنبلی و مفت خوری بود ..... 

   + علیرضا - ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱۸

اگر تفکر علمی مثل تفکر دینی می بود

مطلب زیر برگرفته از سخنرانی ریچارد داکینز (استاد بیولوژی دانشگاه کمبریج)

اگر به نقشه مذهبی دنیا نگاهی بکنیم، خواهیم دید که در مکان های گوناگون دین های گوناگون وجود دارد. برای نمونه مردم هند بیشترشان هندو هستند و مردم عربستان مسلمان سنی و مردم ایران برای نمونه مسلمان شیعه. اگر من و شما در هندوستان بدنیا می آمدیم احتمال هندو شدنمان خیلی خیلی زیاد بود و اگر در ایران بدنیا می آمدیم شیعه می شدیم. عجیب ترین نکته اینجاست که تمامی ادیان هم خود را کامل ترین و بهترین راه برای سعادت می دانند! 

حال تصور کنید که علم هم مانند دین مرز و محدوده داشت! برای نمونه دانشمندان هندوستان عقیده دارند که دایناسورها بخاطر برخورد شهابسنگ به زمین از بین رفته اند ولی دانشمندان ایرانی فکر می کنند که دایناسورها بخاطر سرما منقرض شده اند و دانشمندان عربستان فرض وجود دایناسورها را بکلی رد کرده اند! 

این مثال ساده نشان می دهد که فرق دین با علم در این است که شما در دین اجازه موشکافی و سوال ریشه ای ندارید و فرض بر درستی مطلب است. این عدم سوال در دین باعث شده است که دین بصورت نژادی از نسلی به نسل دیگر به ارث برده شود بدون اینکه تغییری در آن داده شود. از همین روست که ما اکنون جغرافیای دینی داریم ولی جغرافیای علمی نداریم.

 

   + علیرضا - ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱۸

Myth

In a few days angles come (drop) to the earth to write the fate for humans

when I was a kid seriously believe in this and pray to write a good fate for meخنده

its more like a Santa Clause story now!!

   + علیرضا - ٥:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢۸

لورن

- سلام لورن! 

- سلام علی، چطوری؟

- خوبم، تو چطوری؟ خیلی وقته ندیدمت. چیکارا می کنی؟ 

- منم خوبم، الان با دوست پسرم زندگی میکنم. 

- از خونه جدیدت راضی هستی؟ آره خیلی باحاله. 

- کارت چطوره؟ 

- دیگه اونجای قبلی کار نمی کنم. الان از دولت بخاطر بیکاری پول میگیرم. البته یه کار تو نیوکاسل هم پیدا کردم.

- نیوکاسل؟ 4 ساعت تا سیدنی راهه! چجوری میری و میای؟ 

- آره، راهش طولانیه اما مجبور بودم یه کاری پیدا کنم که دولت نفهمه که کار میکنم تا حقوقم رو قطع نکنه!

- عجب، خوب کارت چی هست؟ 

- روزای تعطیل میرم خونه مادرم رو تمیز می کنم!!!! 

 

آقا اینو که گفت من نمی دونستن الان بخندم! بزنم تو سره خودم! داد بزنم!! 

جاتون خالی. خنده

 

   + علیرضا - ٧:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٦

دریا

هیچ به آبی دریا در روز و سفیدیش در شب اندیشیده ای؟!

هیچ به نوازش موج ها بروی پاهایت، که از هم سبقت میگیرند برای رسیدن به تو اندیشیده ای؟!

هیچ اندیشیده ای که چرا ماه گرد و زمین صاف است؟!  

 

ببخشید که ماه ها بود که آپ نکردم! از این به بعد مرتب آپ میکنم!

   + علیرضا - ٤:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٩

تروریسم

کیف کوچیکشو میذاره جلوی پاش و خودشو تو صندلیش جابجا میکنه. پرواز از لس آنجلس به نیویورک. عباشو در میاره و تا میکنه و میذاره رو زانوش. بغل دستیش یک زوج سیاه پوست هستن. بهشون لبخند میزنه اما اونا مثل اینکه یکم اضطراب دارن. تلفنش زنگ میخوره. به عربی با تلفن شروع به حرف زدن میکنه. مکالمش زیاد طول نمی کشه. 

هواپیما دیگه کم کم وارد باند شده و آماده پریدنه. زوج سیاه پوست یکم عرق کردن و اضطرابشون دیگه کاملاً آشکاره. هواپیما میپره اما هنوز زوج ساهپوست اضطراب دارن. مرد با خشرویی ازشون میپرسه:

- ظاهراً اضطراب دارید. کمکی از من بر میاد؟

- آقا ما یک خانواده معمولی آمریکایی هستیم و این اولین باریه که با هواپیما مسافرت می کنیم. یه بچه کوچیک هم داریم. ترو خدا هواپیما رو منفجر نکنید! 

مرد با لبخند براشون توضیح میده که یه طلبه هست و مثل یک کشیش مسیحی میمونه. 

بالاخره پرواز میشینه و همه از هواپیما پیاده میشن. بعد از اینکه ساک ها رو تحویل گرفتن مرد سیاه پوست با عجله و خوشحالی میاد به سمتش و بغلش میکنه و از اینکه به حرفش گوش کرده و بخاطر بچه کوچیکشون هواپیما رو منفجر نکرده ازش کلی تشکر میکنه!!!

خاطره واقعی است! (نقل از شیخ قزوینی)

   + علیرضا - ٤:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۱٠

خلیج فارس

صندلی رو آروم کشیدم عقب تا جا باز بشه و بتونم روش بشینم، یه نیگاه به راستم انداختم موهای مشکی و بلند و چهره ای هندی پاکستانی داشت. سرم رو برگردوندم و به چپم نیگاه انداختم. موهای کوتاه و سیخ با چشایی بادمی و ریز. بهم لبخند زد منم یه لبخند بهش زدم.

- منتظر کلاسی که شروع شه؟

-آره

-من ایکس هستم

-منم علی هستم، حالت چطوره؟

-خوبم، کجایی هستی؟ (نمی دونم که چرا این سوال می پرسید! خیلی کم پیش میاد که بپرسن در چند جمله اول که کجایی هستی! شاید یه چیزی رو می خواست به من ثابت کنه که خودم روزها بهش فکر کرده بودم!) 

- ایرانی هستم

-تهران؟

- نه من از جنوب شرق ایران هستم، زاهدان. شما ماله کجایی؟

-چین، گوانجون

-جنوب چین؟

-آره، مگه میدونی کجاست؟ (با حس کنجکاوی و لبخند رضایت از اینکه می دونم شهرش کجاست!) 

-آره! چی میخونی؟

-مهندسی نفت، تو چی؟

-مکانیک

-به مهندسا چقدر پول میدن تو ایران؟ 

-بسته به شرکتش داره، بین 1000 تا 3000 تا. شرکت های خارجیکه تو خلیج فارس کار میکنن پول خوب میدن! 

-مگه ایران کنار خلیج فارسه؟!!!!! 

   + علیرضا - ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۱٧

ریاست جمهوری

   + علیرضا - ٤:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٥
← صفحه بعد