اگر تفکر علمی مثل تفکر دینی می بود
مطلب زیر برگرفته از سخنرانی ریچارد داکینز (استاد بیولوژی دانشگاه کمبریج)
اگر به نقشه مذهبی دنیا نگاهی بکنیم، خواهیم دید که در مکان های گوناگون دین های گوناگون وجود دارد. برای نمونه مردم هند بیشترشان هندو هستند و مردم عربستان مسلمان سنی و مردم ایران برای نمونه مسلمان شیعه. اگر من و شما در هندوستان بدنیا می آمدیم احتمال هندو شدنمان خیلی خیلی زیاد بود و اگر در ایران بدنیا می آمدیم شیعه می شدیم. عجیب ترین نکته اینجاست که تمامی ادیان هم خود را کامل ترین و بهترین راه برای سعادت می دانند!
حال تصور کنید که علم هم مانند دین مرز و محدوده داشت! برای نمونه دانشمندان هندوستان عقیده دارند که دایناسورها بخاطر برخورد شهابسنگ به زمین از بین رفته اند ولی دانشمندان ایرانی فکر می کنند که دایناسورها بخاطر سرما منقرض شده اند و دانشمندان عربستان فرض وجود دایناسورها را بکلی رد کرده اند!
این مثال ساده نشان می دهد که فرق دین با علم در این است که شما در دین اجازه موشکافی و سوال ریشه ای ندارید و فرض بر درستی مطلب است. این عدم سوال در دین باعث شده است که دین بصورت نژادی از نسلی به نسل دیگر به ارث برده شود بدون اینکه تغییری در آن داده شود. از همین روست که ما اکنون جغرافیای دینی داریم ولی جغرافیای علمی نداریم.

Myth
In a few days angles come (drop) to the earth to write the fate for humans
when I was a kid seriously believe in this and pray to write a good fate for me
its more like a Santa Clause story now!!
لورن
- سلام لورن!
- سلام علی، چطوری؟
- خوبم، تو چطوری؟ خیلی وقته ندیدمت. چیکارا می کنی؟
- منم خوبم، الان با دوست پسرم زندگی میکنم.
- از خونه جدیدت راضی هستی؟ آره خیلی باحاله.
- کارت چطوره؟
- دیگه اونجای قبلی کار نمی کنم. الان از دولت بخاطر بیکاری پول میگیرم. البته یه کار تو نیوکاسل هم پیدا کردم.
- نیوکاسل؟ 4 ساعت تا سیدنی راهه! چجوری میری و میای؟
- آره، راهش طولانیه اما مجبور بودم یه کاری پیدا کنم که دولت نفهمه که کار میکنم تا حقوقم رو قطع نکنه!
- عجب، خوب کارت چی هست؟
- روزای تعطیل میرم خونه مادرم رو تمیز می کنم!!!!
آقا اینو که گفت من نمی دونستن الان بخندم! بزنم تو سره خودم! داد بزنم!!
جاتون خالی. 
دریا
هیچ به آبی دریا در روز و سفیدیش در شب اندیشیده ای؟!
هیچ به نوازش موج ها بروی پاهایت، که از هم سبقت میگیرند برای رسیدن به تو اندیشیده ای؟!
هیچ اندیشیده ای که چرا ماه گرد و زمین صاف است؟!
ببخشید که ماه ها بود که آپ نکردم! از این به بعد مرتب آپ میکنم!
تروریسم
کیف کوچیکشو میذاره جلوی پاش و خودشو تو صندلیش جابجا میکنه. پرواز از لس آنجلس به نیویورک. عباشو در میاره و تا میکنه و میذاره رو زانوش. بغل دستیش یک زوج سیاه پوست هستن. بهشون لبخند میزنه اما اونا مثل اینکه یکم اضطراب دارن. تلفنش زنگ میخوره. به عربی با تلفن شروع به حرف زدن میکنه. مکالمش زیاد طول نمی کشه.
هواپیما دیگه کم کم وارد باند شده و آماده پریدنه. زوج سیاه پوست یکم عرق کردن و اضطرابشون دیگه کاملاً آشکاره. هواپیما میپره اما هنوز زوج ساهپوست اضطراب دارن. مرد با خشرویی ازشون میپرسه:
- ظاهراً اضطراب دارید. کمکی از من بر میاد؟
- آقا ما یک خانواده معمولی آمریکایی هستیم و این اولین باریه که با هواپیما مسافرت می کنیم. یه بچه کوچیک هم داریم. ترو خدا هواپیما رو منفجر نکنید!
مرد با لبخند براشون توضیح میده که یه طلبه هست و مثل یک کشیش مسیحی میمونه.
بالاخره پرواز میشینه و همه از هواپیما پیاده میشن. بعد از اینکه ساک ها رو تحویل گرفتن مرد سیاه پوست با عجله و خوشحالی میاد به سمتش و بغلش میکنه و از اینکه به حرفش گوش کرده و بخاطر بچه کوچیکشون هواپیما رو منفجر نکرده ازش کلی تشکر میکنه!!!
خاطره واقعی است! (نقل از شیخ قزوینی)
خلیج فارس
صندلی رو آروم کشیدم عقب تا جا باز بشه و بتونم روش بشینم، یه نیگاه به راستم انداختم موهای مشکی و بلند و چهره ای هندی پاکستانی داشت. سرم رو برگردوندم و به چپم نیگاه انداختم. موهای کوتاه و سیخ با چشایی بادمی و ریز. بهم لبخند زد منم یه لبخند بهش زدم.
- منتظر کلاسی که شروع شه؟
-آره
-من ایکس هستم
-منم علی هستم، حالت چطوره؟
-خوبم، کجایی هستی؟ (نمی دونم که چرا این سوال می پرسید! خیلی کم پیش میاد که بپرسن در چند جمله اول که کجایی هستی! شاید یه چیزی رو می خواست به من ثابت کنه که خودم روزها بهش فکر کرده بودم!)
- ایرانی هستم
-تهران؟
- نه من از جنوب شرق ایران هستم، زاهدان. شما ماله کجایی؟
-چین، گوانجون
-جنوب چین؟
-آره، مگه میدونی کجاست؟ (با حس کنجکاوی و لبخند رضایت از اینکه می دونم شهرش کجاست!)
-آره! چی میخونی؟
-مهندسی نفت، تو چی؟
-مکانیک
-به مهندسا چقدر پول میدن تو ایران؟
-بسته به شرکتش داره، بین 1000 تا 3000 تا. شرکت های خارجیکه تو خلیج فارس کار میکنن پول خوب میدن!
-مگه ایران کنار خلیج فارسه؟!!!!!
ریاست جمهوری
کتنرل از دست رفته!
زندگی یکبار دیگر هم به من خیانت کرد! دیگر قبول کرده ام که برخی چیزها هیچ گاه تغییر نمی یابند! اجازه می دهم که ذهن کوچک تو سکرات مرگ مرا بزرگ کند! بله،من در حال سقوطم! چقدر زمان باقی است تا به زمین برخورد کنم؟ نمی دانم! نمی توانم بگویم که چرا در حال شکستنم! می دانی که چرا ترجیح می دهم تنها باشم؟ آیا واقعاً کنترلم را از دست داده ام؟
دارم به انتها می رسم! تازه فهمیده ام که چه می توانستم باشم! نمی توانم بخوابم به خاطر همین در پشت ماسکی از دلاوری پنهان می گردم! پس می پذیرم که کنترلم را از دست داده ام! کنترلم را از دست داده ام!!!
ترجمه: علیرضا مریدی
انجمن دانشجویان ایرانی
یکی دو هفته پیش هفته معرفی دانشگاه بود و تمامی انجمن ها و گروه ها یک غرفه گرفته بودن و برای خودشون تبلیغات می کردن و عضو می گرفتن. ما ایرانی ها هم یه غرفه داشتیم به نام: انجمن دانشجویان ایرانی 
یه روز یک آمریکایی اومد غرفمون و گفت: شما ایرانی هستید؟ ما هم گفتیم آره! احواله شما؟ بعد از خوش و بش گفت که من دانشگاه کالیفرنیا درس خوندم 35 ساله پیش و اون موقع دانشجوهای ایرانی در دانشگاه کالیفرنیا یه غرفه داشتن و بر علیه ساواک فعالیت می کردن! بعدش گفت که خودش 3 بار تا حالا ایران اومده و عاشق ایرانه
به خاطر پاسپورت آمریکایی یه چند سالی بود که نتونسته بود بره ایران مثله اینکه اما با خوشحالی میگفت که پاسپورت فرانسوس گرفته و میتونه چند وقت دیگه دوباره بره ایران!
یه سری عکس رنگی از ایران پرینت گرفته بودیم و گذاشته بودیم رو میز. آنچنان با اشتیاق نیگاه می کرد که میگفتی الانه که گریه بکنه به خاطر ایران!!!
دانشگاه نیو سات ولز New South Wales University نزدیک به 150 ایرانی داره که 100 نفر عضو انجمن ایرانی ها هستن 
اینم غرفه ما:![]()
اینم تبلیغات رژیم غاصب! نمی دونم با چه رویی پوشیده پرچمشو
![]()
غرفه مسلمونا. کی میشه ما هم غرفه بهایی ها و مسیحی ها و یهودی ها رو بتونیم با خیاله راحت تو کشورمون داشته باشیم!
![]()
اینم مبارزه با اسرائیل!
![]()
رقص بندری واسه خارجی ها میتونه جالب باشه!!!
![]()
بچه های خوب ایرانی!
![]()
نمایی از محل غرفه ها
![]()
شلوار
از دور که میبینتش خیلی خوشحال میشه. سریع خودشو میرسونه بهش و براندازش میکنه. آروم کوله پشتیشو میذاره زمین. اول کمربند و بعد زیپشو بازمیکنه و تو یک چشم به هم زدن شلوارشو در میاره و میره روش. یه سکه دو دلاری میندازه توش و روشنش میکنه. آره! وزنش ظاهرا تغییری نکرده!
این صحنه رو امروز تو فرودگاه دیدم!! وقتی با شرت گلگلی بری بالای ترازو وسط جمعیت نشون میده که آب خیلی دیگه از سرت گذشته! جاتون خالی بود! به جای شما هم تو دلم خندیدم .....
نظرات ()

